سپس دستم رابازکردم بیا وببین ..مه به کرمی بدل شده بود
دستم رابستم ودوباره گشودم..بنگر.. پرنده ای در میان دستم بود
باز دستم رابستم وگشودم ..درمیان گودی دستم انسانی ایستاده بود سیمایی غمگین داشت وبه بالا می نگریست
باز هم دستم رابستم وقتی آن را گشودم چیزی جز مه ندیدم اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی....
جبران خلیل جبران
